دلم گرفته امشب کاش این غزل سر آید
این بار هم به مستی غم از نفس در آید
جان بر قلم دهم تا رقصی کند به کاغذ
شوری به پا کند تا روح از تنم بر آید
من را دگر چه حاجت بر جام باده ی غیر
با این سرود کهنه آن حال برتر آید
هر گه که نقش چشمت بر دفترم بیفتد
سوزد ز هجر شعرم بازم غم از در آید
امضا بکرده زاهد حکم شکستنم را
حکم شکستن عشق! کین کار هم نیاید
او معصیت بکرده من را به دار بردند
این تحفه ها که بر ماست از سوی دلبر آید
من را ز غم رهایی در این جهان نباشد
چشمم به جنت اوست آنجا به شب مه آید
امشب اگر مسیحا از غم به خود بپیچد
پاداش گریه هایم غم های من سر آید
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 18:56  توسط مسیحا ابوعلی
|
ارتفاع حقیر بلند پروازی هایت
بر ریشه ی جانم تیشه میزند
ودر هر نگاه تو را می بینم
که در اندیشه ی نزول ابدی خود هستی
با تو هستم ای عاشق
مرا ز چه رو می ترسانی؟!! وصل یا هجر
( مسیحا )
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 19:54  توسط مسیحا ابوعلی
|
مرا دریاب که من از دورترین ثانیه های شب می آیم
مرا بخوان که بی تو هیچم
و برای تو از عمق ترانه به اوج می آیم
اشک مریز که بغض تو تازیانه ای بر تب ترانه ی من است
با من باش و مرا بشناس
که من بی تو تنهایم
و حال تداوم حظور واژه ی شکست در زندگی خسته ام کرده است
چه باید کرد ؟ به سوی کدامین عشق باید شتاب کرد
در سایه سار کدام یار می توان نیاز را احساس کرد
وهزاران غزل گریست
با تو هستم ای غریب راه گم کرده
آیا تو هم به دنبال منی؟
میدانم دیگر نمی آیی
(( وفکر میکنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد جاریست ))
( مسیحا )
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 12:39  توسط مسیحا ابوعلی
|
دلم گرفته دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز نه این دقایق خوشبو
که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش
و نه این صداقت حرفی که میان دو برگ این گل شب بوست
ونه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند
نه وصل ممکن نیست همیشه فاصله هایی هست
وعشق صدای فاصله هاست صدای فاصله هایی که غرق ابهامند
اما عاشق باید بود وگرنه زمزمه ی حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد...
(سهراب سپهری)
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 21:16  توسط مسیحا ابوعلی
|
بعضی وقتا آدما چیزهایی رو از خدا می خوان که برای دیگرون خیلی غریبه من فکر میکنم
پیر شدن هیچ ربطی به موی سپید و قد خمیده نداره پیر شدن به اینه که یه جوون دلش
واسه مردن تنگ بشه اینه که واسه ی من بهترین جا توی دنیا یه قبر تنگ تاریکه!!!
شاید درخواست بیجایی دارم ولی برام دعا کنید زودتر بمیرم شاید توی اون دنیا برای
پاداش دل پاکم لیلیم رو بهم پس دادند .
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 16:47  توسط مسیحا ابوعلی
|
بر لبانم داغ یک بوسه غزل خوان می شود
در شب سردم شراب از غصه نالان می شود
بر تو آرم ساغری از خون چشم عاشقم
رحم کن بر این نفس دل بی تو گریان می شود
باده می نوشم هنوز از هر نگاه صادقت
واژه بین کز عشق تو افتان و خیزان می شود
نقش رقص این قلم بر باورم ماندست هنوز
دفترم از نام تو بر شعر ویران می شود
من چه آرم بعد از این از سحر و عشق و شاعری
نیست امید,چشم سهم سربداران می شود
با که گویم بعد از این رنگ غزل هایم مباز
کین غزل بی دست تو خالی و عریان می شود
گر مسیحا خواند از غم های بی پایان خود
ابرهای آسمان از حزن باران می شود
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 13:0  توسط مسیحا ابوعلی
|
به نام عشق می خوانم ز سر مستی و بی خوابی
از این جور و جفاهایی که لطف خود به من خوانی
به من گفتی که هر لحظه به جز چشمت نمیبینم
ولی از سوی تو آمد به پشتم دشنه ها دانی
تو گر حالا بدون من سرود عشق سر دادی
در آغوشم چرا خواندی ز جرم مردم فانی
کجا را مقصدت کردی عروس خیمه شب بازی
که تا رفتن به بزم غیر شدی لیلای مهمانی
اگر مجنون تو بودم تو لیلای چه کس بودی
تو در مرداب عشق غیر به پستی هم چنان مانی
تو گر خواری پذیرفتی مسیحا حرف خود خواند
درین دنیا یکی عشق است همان ماند به تنهایی
+ نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت 15:25  توسط مسیحا ابوعلی
|
نگر دگر به سوی من چه می کنی
که در بر رقیب من نشسته ای
به حیرتم که بعد از آن فریب ها
تو هم پی فریب من نشسته ای
به چشم خود دیدم آن شب ای خدا
که جام خود به جام دیگری زدی
چو فال حافظ آن میانه باز شد
تو فال خود به یاد دیگری زدی
(فروغ فرخزاد)
+ نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت 7:23  توسط مسیحا ابوعلی
|
بعضی از آدما فکر می کنند لباس مشکی به تن کردن از رسوم ایرانیان است,اما این عقیده غلط است.
میگن در یونان باستان هر وقت دو عاشق به هر دلیلی از هم جدا می شدند (ولی نه به دست سرنوشت!!!) اون کسی که منتظر می موند تا چهل روز لباس مشکی به تن میکرد.و اگر بعد از سیاه پوشی یار خود را دوباره به دست نمی آورد, عشقش را نیز فراموش می کرد.
منم حالا چله نشینم با دو تفاوت: یکی اینکه می دونم دیگه برگشتی در کار نیست. و دیگر اینکه
یار من سه روز بیشتر صبر نکرد, چه برسه به چهل روز!!!
+ نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 18:12  توسط مسیحا ابوعلی
|
گریزانم از این مردم که با من
به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دو صد پیرایه بستند
از این مردم که تا شعرم شنیدند
به رویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آندم که در خلوت نشستند
مرا بیگانه ای بد نام گفتند...
(فروغ فرخزاد)
+ نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 17:30  توسط مسیحا ابوعلی
|
هو المحبوب
به چشم من نگاه کن که آیه ی گسستن است
برو زشهر من برون کنون که وقت رفتن است
برو که من بریده ام ز عهد و از وفای تو
بخند تو که بعد از این وقت به غم نشستن است
دلی که پر ز سایه هاست کجا تواند عاشقی
که رسم شب گرفتگان بر عشق وصله بستن است
عجب غریب و بی کس است وفای من بر عشق تو
دوای درد من فقط سکوت خود شکستن است
بدان که گر بگویم از جفای تو بر عاشقان
همی خدای گویدت وقت به ننگ خفتن است
به جرمه عاشقی مرا تهمت نا روا زدند
زدام این صنم برو حال که وقت جستن است
بگو مسیحای تو باز چله نشین عشق کیست
چه شد که در رخت عزا مست به جان سپردن است
+ نوشته شده در جمعه هشتم دی 1385ساعت 14:2  توسط مسیحا ابوعلی
|