تبليغاتX
...:::Masihaye Biganeh :::...

...:::Masihaye Biganeh :::...

تپش های عاشقانه ی قلبم...

زین همرهان سست عناصر دام گرفت ....

 

راستش دیگه خسته شدم . در حال حاظر دلیل خیلی چیزا رو نمیدونم. اینکه چرا وب مینویسم اصلا چرا شعر میگم یا خیلی کلی تر از اون چرا زنده ام . همیشه خودم رو آماده میکردم تا توان رویاروی با هر نوع حادثه ای رو داشته باشم و دوستان منم همیشه طوری خیانتاشون رو تنظیم میکنن که فرا تر از توان من باشه.

دنیا انگار جنگل شده من فکر میکردم عشق فراموش شده خدایا عشق آموختن پیشکش انسانیت به اینها بیاموز. ساغر هم رفت و من مثل تمام آنانی اینگونه رفتند برایش آرزوی موفقیت میکنم.امیدوارم ازشعر های من هر چند هذیانی بیش نیست لذت ببرید.

 

ساقی به که گویم من  شرح غم تنهایی             دردم به که گویم من وقتی که تو ماوایی

این قول و غزلهایم بی لطف تو چندی نیست          وقت است که با نازی شعرم تو بیارایی

لیلای دلم گم شد اکنون چه کنم یارب                       با حسرت دیدار و با غربت رسوایی

گفتم به خدا ما را سودی ز ریا ناید                         شاید به کمی باده این خرقه بیالایی

بر لوح دلم بنگر جز چشم تو نقشی نیست                جانا غزلم دریاب نامانده شکیبایی

آتش به می ام افروز جانم به لبم آمد                خورشید توانم کشت ناگو که تو شیدایی

عمریست که بی حاصل جامم تو تهی داری        من در طلبت افسوس مرگم تو نفرمایی

                                   دردیست مسیحا را در واژه نشاید گفت             

                                   به آنکه شود تنها همچون من صحرایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 12:6  توسط مسیحا ابوعلی  | 

نامه ی داغ مسیحا

 

سلام بچه ها

فکر میکنم خیلی زود وقت جدایی من و مسیحا سر رسید

نمیدونم جه جوری باید جواب بدم به مسیحا به شماها و به خودم

ولی خب گاهی وقتا نمیشه جلوی بازی های سرنوشت رو گرفت

آخرین بارمه که براتون مینویسم و حتی نظرهاتون رو هم مسیحا میخونه

امیدوارم حالا که من مجبور شدم ترکش کنم شما همانند قبل مسیحا رو یاری کنید.

این هم نامه ی آتشین مسیحا برای وداع با من....

 

به نام آنان که عشق را میفهمند

سلامی به وسعت چشمان حریصت و قلب پاک و روح خبیثت که هر دو از عشقی پوچ دم میزنند.

آری باز وقت وداع است باز هم پایانی تلخ از برای ادعاهای عاشقی پوچتان

شاید قرار بر اینست که تا پایان این سمفونی موزون حزن در زندگی من نواخته شود و در بازی شما

نامردمان تا ابد خط شکستن را ادامه دهم.

دیگر عادت کرده ام به زیباییتان در آغاز و بی وفاییتان در پایان

خیلی چیزها آموخته ام حال دانسته ام جایی وجود دارد به نام دور که بهترین بهانه برای شکستن عهد و

پیمان است.

به راستی چه فاصله ای تار و پود عشق را از هم می گسلد و اگر قرار بر این است چرا این آتش هنوز بر

خرمن جانم زبانه میکشد.

نفرین نمیکنم چون تو وآنانی که بر خلاف وعده هایشان تنهایم گذاشتند چیزی برای از دست دادن ندارید

و تا پایان فقیر هستید و حقیر.

مسیحا زنده است تنها با امید آمدن عشقی پایدار.

زندگی به کامت باد لیلای پر ادعا

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 17:14  توسط مسیحا ابوعلی  |