یک قفس پرواز
دست کم لیلای عاشق یک قفس پرواز کن
آسمان ارزانیت
قدر همین زندان برایم ناز کن
قد بکش اینجا غزل تا اوج دلها می رود
در قفس صد پنجره شعرم برایت می خرد
خوب بنگر اوج این پرواز در ذهن من است
نبض آزادی
غرور آسمان
مال من است
آه ای لیلای سنگی ای همه رویای من ...
خوب میدانم اسیرم
لیک وقت غصه نیست
گر به بالم تهمت عصیانگری
قفل گرانی را زدست
در دلم شوق پریدن مرده نیست
عاقبت روزی رسد دستم به دامان خدا
غصه ها
این ناله ها
حتی قفس
روزی شود یک عاشقانه بهر ما
بر سراپای قفس بنویس ما آزاده ایم
بال و پر گر نیست ما را شوق پروازم ببین
تو بیا همراز باش
تا که تحقیرش کنم
هر که در فکر است ما
در بند ایشان مرده ایم
دوستتان دارم تا مرگ غزل
