عرصه خالیست چنان شامگه بعد از کوچ
چه گذشتست به مردان و به میدان غزل
گاهی وقتا آدم دوست داره سرشو بزنه تو دیوار. گاهی وقتا آدم فکر میکنه داره بیهوده زندگیشو ادامه
میده ... گاهی وقتا آدم احساس اضافه بودن میکنه و دوست داره بره بمیره ... اما درست همین
وقتاست
که یه ناجی میاد منظورم اینه که گاهی وقتا آدم عاشق میشه ٬ عاشق یه راه ٬ یه جاده که توش شروع
به دویدن کنه و تمام حواسش پیش یه چیزه یه مقصد ...
گاهی وقتا آدم به ته جاده میرسه و میبینه با معشوقش غریبست میبینه هیچ وقت دنبال اینجا نمیگشته
اون وقته که آرزو میکنه کاش در میون راه میموندم...
هنوز ۱۰ سالم نشده بودکه احساس کردم میتونم گم کرده هام رو در هنر پیدا کنم به هر چی میرسیدم
یه پک میزدم: تئاتر ٬ موسیقی ٬ نقاشی ٬ و در آخر از همه یه ناجی اومد ( نوشتن).
احساس میکردم تنها چیزی که نیازم رو بر طرف میکنه نوشتنه. دیوانه وار مینوشتم...
من عاشق یه راه شده بودم عاشق یه جاده ...
فکر میکردم ادبیات ما بهترین جایی که میشه حرفای خوب شنید میشه روی تنفر پا گذاشت فکر میکردم
هر کی در باره ی آسایش دو گیتی چیزی میخونه باور میکنه که میشه...
فکر میکردم لااقل اهل ادب دوستی رو فرا تر از یه واژه میدونن
اما من دارم به یه مقصد نزدیک میشم و از دور میبینمش و ... نه شاید بهتر باشه چیزی نگم
نمیدونم چی بگم اما از همه ی شمایی که در حاشیه هستید و میخواید با غل و زنجیر بقیه رو هم به
دنیای کثیف خودتون بکشید خواهش میکنم رویای کودکانه ی من رو خراب نکنید...
امیدوارم از ۲ کار بی ربطم لذت ببرید:
شهرزاد قصه گو خاموش باش و گوش کن
جام لبریز از غزل را تا ته خط نوش کن
یک هزار و یک شب دیوانه گفتی از نیاز مردگان
یک شب بیگانه من می خوانم از جنس زمان
خاموش باش و گوش کن...
شهرزاد قصه گو آن روزهای خوب رفت
خط سبز آخر بازی گرفتار خزان شد ٬ پوچ رفت
فصل سرد داستانهای درام آغاز شد
آنهمه شادی میان وازه ها با قیمت یک آه
شاید یک غزل
پر سوز رفت
شهرزادم ما همه معتاد و در بند غمیم
ما همه در فکر آغاز سقوطی مبهمیم
نسل من یک پنجره با وسعت فردا ندید
هیچ کس هرزه علف ها را ز شعر ما نچید
هیچ کس باور نکرد نالیدن شیطان ز ما
هیچ کس حتی خدا باور نکرد این اعتیاد سرخ ما
شهرزادم ما همه معتاد زنده بودنیم
صبح تا شب تا ابد ما فکر باز آسودنیم
ما که عادت کرده ایم این زندگی را سر کنیم
فکر نان و بچه و یک عالم دیگر کنیم
شهرزاد این روزها آیینه میخندد به من
در لباس مضحک انسانیت
حتی سگ بی مغز می رنجد ز من
پوزخندم میزند ابلیس و ترکم میکند
هر چه بوی عاشقی یا بوی انسان میدهد
یادمان رفته است انسانیم
(ننگ بودنیم)
آه آری تا همیشه در غروب زندگی
ما صرف فعل مردنیم
شهرزاد قصه های مرده خاموشی چرا
گریه کن فریاد زن
بر حال زار نسل ما
بر حال زار نسل ما....
و اما کار دوم:
والنکاح و سنتی مادر عروسم مرده است
حسرتم را با تنش تا گور لیلی برده است
خواب بودم بسترم را بوی مرگ آلوده کرد
تازه فهمیدم که زهر خون من را خورده است
یاد داری مادرم آن زوزه های سرد و شوم
شاید آن گرگ بیابانی مرا آزرده است
آه مادر باورم کن خنده دارد بخت من
از نیازم ترس دارم نبض من افسرده است
فصل شادی رفته است رخت عزا بر تن کنید
چون شقایقهای مریخ و ونوس پژمرده است
بر مزارش حجله ای خاکستری بر پا کنید
من تنش را می خرم گر قلب خود نسپرده است
مادرم دیگر نرقص و نوش کن درد مرا
مرد میگوید :علیه راجعون او مرده است
دوستتان دارم تا مرگ غزل...